تبليغاتX
صراحی - حرومزاده
طنزنوشته ها، دیوانگی ها و عاشقیت های ابوالفضل بنائیان

   حق‌اش بود، حق پدر بی‌ناموسش هم همین است. دماغش عین هو پدر کفتارش بود، می فهمی؟ نامردی هم که باشد ،نامردی رو اون دو نفر کردند، نه من !خسته شدم دیگه، نمی تونستم تحمل کنم، یعنی وقتی رفتم خونه و دیدم اون مرتیکه دست گل خریده برای تولد بچه، این قدر عصبی شدم. صد دفعه بهش گفتم:" زن! این مرتیکه ی بو گندو رو من می‌شناسم، همکار منه، از اون بی‌ناموس تر وجود نداره، اینقدر بهش محل نذار، اینقدر باهاش خوش و بش نکن". ولی گوشش بدهکار نبود فقط بلد بود منو مسخره‌ام کنه که من سنتی هستم و به درد موزه می خورم، بغض داشت خفه‌ام می‌کرد،چشمام خوب نمی‌دید‌، سرم داغ شده‌بود. ولی به من چه ؟ من که باباش نبودم،یعنی همون روز اولی که گفت حامله‌ام ،فهمیدم که این بچه من نیست، اصلن هرکسی دماغ عقابی این بچه رو می‌دید می فهمید که من باباش نیستم. دستامو انداختم دور گردن کوچولوشو فشار دادم، همین‌جوری زیر دست و پام تکون می‌خورد،اینقدر فشار دادم که انگار یه چیزی مثل غضروف زیر انگشتام شکست و صورت سفیدش کبود شد .دهنش باز مونده بود ، انگار این هم داشت به من می خندید !

این پست تقدیم می شود به امین و مریمی استادان !!ژانر خون و خیانت

+ مست گردیده در شنبه 20 تیر1388ساعت 20 توسط صراحی |