|
طنزنوشته ها، دیوانگی ها و عاشقیت های ابوالفضل بنائیان
|
نقدی بر فیلم«اسب حیوان نجیبی است»

هر نویسنده در رویکرد خود با فیلمنامه، روندی را به کار میگیرد که در طی مسیری بتواند ساختار ذهنی خود را با استفاده از سازوکار سینمایی بیان کند. معمولن نویسندهها در گام اول دو راه و مسیر را پیش پای خود میبینند. معمولا یا با یک موقعیت و یک شخصیت شروع میکنند و یا با چند شخصیت و یک موقعیت. تمرکز بر روی شخصیت، امکانات گسترش طرح را تا حد زیادی افزایش میدهدو خط سیری تاثیرگذار، برای روایت درام قصه در اختیار نویسنده میگذارد. اما وقتی که نویسندهای طرح اصلی یا چندخطی خود را بر اساس یک موقعیت خواسته باشد به پیش ببرد. داستان او با بیان عدم تعادل شروع و با حل این عدم تعادل یا به عبارت دیگر گرهگشایی به پایان میرسد. به طور حتم این عدم تعادل داستانی، آنقدر پرکشش و دراماتیک است که نویسنده را مجاب به نوشتن آن میکند. اما مشکل آنجا آغاز میگردد که نویسنده برای بیان خط سیر داستانی خود که به پردهی دوم سیدفیلدی مشهور است میرسد.
فیلم " اسب حیوان نجیبی است " نمونه کامل داستانی است که با یک موقعیت فوقالعاده داستانی شروع میشود. همانطور که بارها توسط کارگردان خود و رسانهها منتشر شده است: اسب حیوان نجیبی است، داستان یک زندانی است که سعی میکند در لباس پلیس، نهایت استفاده را از 24 ساعت مرخصی خود ببرد. مطمئنا داستانی با این طرح با سو استفاده زندانی پلیسنما آغاز و با برگشت او به زندان پایان مییابد. یعنی زمانی که نویسنده شروع به نوشتن فیلمنامه خود کرده است با یک شروع مثالزدنی و یک پایان داستانی روبرو بوده است. اما در مورد سلسله حوادث داستانی که میباید در پردهی دوم سیدفیلدی فیلمنامه رخ دهد به مشکل میخورد. سیدفیلد به صورت واضحی میگوید که در پردهی دوم، تنها وظیفهی نویسنده، تمرکز بر روی شخصیت اصلی است و برای معیار صحت روایی داستان، این سوال را میپرسد که آیا شخصیت اصلی داستان در پردهی دوم، حضوری فعال و تاثیرگذار دارد؟
پر واضح است که نویسندهی فیلمنامه « اسب حیوان نجیبی است» بعد از بنانهادن طرح کلی، معرفی شخصیت اصلی و بیان گره اولیه ( مجرم بدهکاری که پول ندارد تا حق حساب مامور پلیس را بدهد) با هیچ داستانی عملا روبرو نیستیم. و شخصیت اصلی این داستان، تقریبا تبدیل به یک بیینده میشود و هیچ تاثیری را بر سلسله حوادث داستانی ندارد. نویسنده برای فرار از این مشکل شروع به معرفی آدمها میکند و تا آنجا که میتواند تیپهای رنگارنگ را به قصه دعوت میکند. ولی هیچکدام از آدمهای معرفی شده، تبدیل به شخصیت نمیگردند و علیرغم بیان زمینه و گذشتهی این آدمها، حس همذاتپنداری مخاطب را بر نمیانگیزند. و از همه مهمتر اینکه به تعبیر ادوارد دیمیتریک، شخصیت اگر به درستی توسط نویسنده خلق گردیده باشد؛ به محض حضور در کنار دیگر شخصیتها بر اساس تفاوتهای شخصی و پسزمینهی خویش، داستان را با کشمکش روبرو میکنند ولی در این فیلم شخصیتهای رنگارنگ نویسنده هیچ چالش اساسی در روایت داستان ایجاد نمیکنند یا اساسا کشمکشهایشان کمکی به جلو بردن خط سیر داستانی نمیکند. یعنی میتوان تیپهای پردهی دوم فیلمنامه را کامل و یک جا حذف کرد و با یک سری تیپ جدید، داستان را از نو نوشت.
نکتهی دیگری که در مورد فیلم «اسب ...» باید اشاره کرد؛ ادا و اطوارهای مدرنی است که سعی دارد خود را اثری متفاوت جلوه دهد. کارگردان، یک اسم کاملن بیربط را برای داستان خود انتخاب میکند. یکی از شخصتهای فیلم را تلویحا " یک جوری" به مخاطب معرفی میکند و یا در سکانس مربوط به هما تلاش میکند که موقعیتی را فراهم کند تا فقط تنها صدای بازیگر مشهورش در فیلم حاضر باشد. ولی حقیقت این است که تمامی این ادا و اطوارها، هیچ لزومی در ساختار روایی داستان ندارند و داستان بعد از حذف تمامی این موارد، به مشکل بر نمیخورد.
و اما در مورد تمامی ادعاهایی که در مورد ابزوردیته فیلم بیان میکنند و بی داستان بودن پردهی دوم را از این حیث در پی توجبه و تفسیر هستند باید گفت که به تعبیر سارتر ابزوردیسم یا پوچگرایی نمود ناامیدی انسان از اخلاق و نرماتیف جامعه است. آنقدر که هنرمند جهان را نابسامان میبیند که بیشتر تمایل داردکه به سکوت پناه ببرد تا زبان. هنرمند در این دیدگاه، برای نمایش پوچی و مضحک جلوه دادن موقعیت انسانها در یک فضای مدرن به سلسله روایات منطقی و معنازای روایت داستانی شدیدا متکی است و این باعث میشد که با وجود محتوای پوچ، نوع پرداخت منطقی درام در اثر باعث تناقض شود، به شکلی که پوچی را تنها محور رهایی برای انسانهای میانمایه و متوسط خود بیان میکند. اما در فیلم «اسب حیوان نجبیب است» در کمال تعجب میبینیم که به جای نمایش محتوای پوچ هدف آدمها، با پوچ بودن داستان روبرو هستیم. و به جای آنکه همچون آثار بکت و یونسکو، شاهد آدمهایی باشیم که از هیئت انسانی تهی گردیدهاند شاهد بیهدف بودن کنشها و واکنشهای آدمها هستیم.
«اسب حیوان نجیبی است» تلاش میکند چیزهایی باشد که اصلن نیست. شعار میدهد که مدرن است. دلیل میآورد که ابزورد است و از همه مهمتر تلاش میکند که بگوید یک نقد اجتماعی است. ولی تک تک ادعاهای خود را پس میگیرد. حتی پرداختی دقیق نیز در ذهن مخاطب ثبت نمیکند تا همان نیمچه پیام خود را در حافظهی بیننده ثبت کند. و به جای نجابت اسب، مانند قاطری میماند که اصلن نجیب نیست و ادامهای ندارد.
*: عنوان برگرفته از نام کتابی از محمدجواد جزینی است.
منتشر شده در روزنامه تهران امروز، خبرگزاری پارسینه، سایت نقد سینمای ایران و خبرگزاری الف
+ مست گردیده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 11 توسط صراحی

+ مست گردیده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 21 توسط صراحی
"ترجمه مثل زن است؛ اگر زیبا باشد؛ وفادار نیست. اگر وفادار باشد؛ زیبا نیست".

هر اثر هنری در جریان ارتباط با مخاطب، شیوه بیان خود را با توجه به کارکردهای ساختاری و معنایی زبان خود دارد. اما قلب و تعدیل، نتیجه محتوم هر ترجمه یا اقتباس از آثار هنری است. ترجمه آثار هنری کاری سهل و ممتنع است. سهل در برگرداندن واژهها و ممتنع از آن جهت که همیشه حفط زیبایی و دلربائی اثر هنری نیازمند بازی و تغییر با عناصر اصلی آن اثر میباشد که نویسنده یا مترجم را سوق میدهد به برزخ اصالت و تعدیل معنائی. در ترجمه و اقتباس از آثار هنری، مترجم یا نویسنده همیشه در ورطه شک و تردید دست و پا میزند از یک سوی وظیفه دارد که طی فرآیند نوشتن، زیبائی اثر را به مسلخ نبرد و از طرفی بیم دارد که به اصالت متن خیانت نکند.
اینجا بدون من ، با نام منحصربفردی که بهرام توکلی برای فیلمش انتخاب کرده است؛ اقتباسیست از باغ وحش شیشهای تنسی ویلیامز. اینجا بدون من، قصه و سوژهی جذابی دارد. بازیها خیرهکننده و مثالزدنیست. دیالوگها و سکانسبندی به بهترین نحو ممکن اجرا شده است. توکلی حتی رنگها را خوب میشناسد. او همانطور که با استفاده از رنگ آبی در فیلم پابرهنه در بهشت، سردی فضای آسایشگاه را به بیننده القا کرده بود؛ در این فیلم نیز با رنگ قهوهای و کرم در انتقال تلخی و تراژدی داستان، موفق عمل میکند. یا در پایان فیلم با استفاده اغراقآمیز از رنگ سبز، اتوپیا و بهشت پرسوناژهای فیلم را به تصویر میکشد.
اما همانقدر که توکلی کارگردان در این فیلم دقیق و مطمئن گام برمیدارد؛ توکلی فیلمنامهنویس در اقتباس از نمایشنامه متزلزل است و با شک و تردید قدم به جلو میگذارد. بر خلاف، منتقدانی که اینجا بدون من را فیلم سرگردانی میدانند. اینجا بدون من، روایت سرگردانی قشر پائین جامعه است. سرگردانی آدمها و سرگردانی فیلمنامهنویس! فیلمنامهنویس، آنقدر شیفته سرگردانی پرسوناژهای قصه میشود که خود در روایت آن، سرگردان میماند.
در نمایشنامه تنسی ویلیامز، نقش مادر، یک پرسوناژ دوشخصیتی است که گاهی میخواهد تنهای به روشنفکران بزند. ولی توکلی در خلق نسخه ایرانی این شخصیت، به خطا میرود. و علیرغم بازی فوقالعادهی فاطمه معمتدآریا، شخصیتی کاریکاتورگونه ارائه میشود که قهقهی تماشاچیان را بر میانگیزد و همین خنده آنقدر مخاطب خاص را اذیت میکند که چرا توکلی در خلق این شخصیت، این قدر بیاحتیاطی کرده است؟
توکلی در ایرانی کردن موقعیتها و گرههای داستان نیز سردرگم میماند؛ گاهی وفادار به اصالت متن میماند، گاهی با دغدغه ارائه مفهوم اقتباس میکند. خرید کاناپه، عروسکهای شیشهای و حتی دلیل مسافرت پسر قصه میتوانست جایگزینهای بهتری داشته باشند.
اما اوج سرگردانی فیلمنامهنویس را میتوان در پایان فیلم جست. آنجا که حتی توکلی نمیداند که فیلم را برای چه مخاطبی مینویسد و دائما در تردید آن است که آیا مخاطب پایان فیلم خود را درک کرده است یا خیر؟ و نتیجه یک نریشن بولد است که در سکانس پایانی صابر ابر قصه فیلم و تم داستان را به ناشیانهترین وجه ممکن روایت میکند.
منتشر شده در خبرگزاری نقد سینمای ایران و خبرگزاری الف
+ مست گردیده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 1 توسط صراحی
ما ایرانیها استاد بیبدیل ترکیب پدیدههای متضاد هستیم. یک روز موتور پژو را روی پیکان میگذاریم. فردا، نوبت موتور پیکان است که بر جان پژو مینشیند. یک روز دیگر هم موتور پژو را بر روی خودروی ملی و دیگر بار موتور زانتیا بر گردهی پژو. نتیجه واضح و روشن است: شکست!
قهوه تلخ، آخرین مجموعه مهران مدیری، همه چیز دارد. بازیگران تراز اول، کارگردان با تجربه و صاحب سبک، دکوپاژ عالی و نورپردازی و حتی گریم مناسب. اما قهوه تلخ، مجموعه خوبی نیست. اما چطور ممکن است که برآیند یک تیم قوی و حرفهای، در جذب مخاطب عمومی متناسب با هزینههای آن و انتظار افکار عمومی به موفقیت چندانی دست نمییابد. و چه بسا اگر شهرت عالمگیر مدیری و جوایز رنگارنگ این مجموعه نبود؛ شاید نتیجه بسیار غمانگیزتر بود.
نویسندگی مجموه تلخ به عهده خشایار الوند و امیرمهدی ژوله است. خشایار الوند، فیلمنامهنویس با تجربه و باهوشی است. امیرمهدی ژوله هم یکی از بهترین ژورنالیستهای طنز ایران است. اما اشتباه استراتژیک مدیری آنجا اتفاق میافتد که میخواهد از ترکیب این دو یک فیلمنامه طنز بیرون بکشد.
مهران مدیری پس از قطع همکاری با پیمان قاسمخانی در مجموعه مرد هزار چهره به سراغ این دو نفر آمد. در مرد دو هزار چهره، این ضعف، به خوبی نمایان نشد. چرا که شخصیتهای مرد دو هزار چهره، تکرار مجموعه قبلی بودند که توسط یکی از بهترین فیلمنهنویسهای طنز به نگارش در آمده بود. اما حکایت قهوه تلخ، حکایت دیگریست.
قهوه تلخ، طرح خوبی دارد. پرتاب یک استاد تاریخ مقراراتی و قانونمند به یکی از بل بشوترین دورههای تاریخ میتواند بستر خوبی برای پرداخت یک قصه باشد. به اعتقاد نگارنده، در فیلمنامهنویسی طنز، هیچ رکنی به اندازه کنتراست شخصیتی، دست نویسنده را برای پرداخت داستان باز نمیگذارد. آنارشی حاکم بر دربار آن زمان میتواند ضامن یک داستان خوب و دلچسب برای خلق یک مجموعه طنز باشد. ولی در قهوه تلخ، به رغم همهی تلاشهای تیم نویسنده، شخصیتهای مناسب خلق نمیگردد. و اغلب چهرههای این سریال نوعی تیپ هستند که با یک شخصیت تکرار و تکرار میگردند. تنها کنتراست شخصیتهای این مجموعه بین سیامک انصاری اتفاق میافتد و بقیه بازیگران. در واقع، ما شاهد دو شخصیت در بستر روایت داستان بیشتر نیستیم. شخصیت نیما کریمی زند با بازی سیامک انصاری و شخصیت بقیه بازیگران این فیلم با شخصیت یک آدم دغل و حقهباز که در آنارشی حکومتی به دنبال سود و منافع شخصی هستند. ایراد کار آنجا مشخص میشود که شما میتوانید کلیه دیالوگهای داموس الملک را به اتابک ببخشید یا از دواء المک بخواهید که دیالوگهای اقبال السلطنه را بگوید. حال، به دلیل عدم وجود کنتراست شخصیتی، بار طنز این مجموعه فقط بر روی دوش سیامک انصاری مینشیند که موقعیتها و سکانسهای کمیک خلق کند و بخواهد که بیننده را به خنده واردار کند. دلیل این مدعا همین بس که کافیست تنها یک قسمت، سیامک انصاری را حذف کنید؛ تا مرگ طنز این مجموعه را با چشمان خود ببینید. مهران مدیریِ بازیگر هم در نقش بلوتوس، توفیقی نمییابد. شخصیت بلوتوس آنقدر توسط بقیه بازیگران تکرار شده است که حتی گم شدن بلوتوس در قسمتهای اخیر و حذف یکی از بهترین بازیگران طنز ایران، هیچ خدشهای به داستان وارد نمیکند.
کریستوفر نولان در مصاحبهای گفته بود که فیلمنامه مهمترین اصل سینمای من است. موضوعی که در مجموعه قهوه تلخ با یک اشتباه تاریخی فراموش میشود و یکی از پر دکوپاژترین مجموعههای طنز ایران را دچار تنزل میکند و یک پوئن منفی برای مدیریِ کارگردان و هزار پوئن منفی برای مدیریِ بازیگر به علت ایفای یکی از بیخاصیت ترین نقشهای مدت عمرش ثبت میکند.
بازنشر در خبرگزاری انتخاب، قطره، پارسینه و خبرگزاری الف
+ مست گردیده در جمعه 10 تیر1390ساعت 11 توسط صراحی
سیدحسن تقیزاده، چهل سال بعد از مشروطه:
اگر ما با محمدعلی شاه راه آمده بودیم و جوانی نکرده بودیم؛شاید جنبش مشروطه به این زودی به زمین نمیخورد.
+ مست گردیده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 15 توسط صراحی
سانسور، ترجمان استیصال جامعه ایست که هیچ جواب منطقی و حتی غیرمنطقی برای چالش های خود نمی یابد ، نتیجه التقاط تاریخی اندیشه و انگیزه است ، فرزند نامشروع جوامع طبقاتی است که در پی طبقاتی ساختن اندیشه هاست و "آزادی اندیشه"مطعون ترین و مذموم ترین مفهوم فضای مه آلود سیاسی ماست که همواره هجمه عظیمی از تهدید و توهین و تکفیر به سویش می آیند.
این روزها عبارت " مشترک گرامی دسترسی به این سایت مقدور نمی باشد "اصلا پیام عجیبی نیست ، حتی سخنان وزیر ارشاد مبنی بر تخلف ۷۰ درصدی کتاب در دولت های قبلی ،تعجب کسی را بر نمی انگیزد، جالب تر آنکه هیچ نویسنده ای نیز از سانسور کتابش شرمگین نمی شودحتی در ذهن عوام هم این سوال را تداعی نمی کند که چرا این گونه حکم اعدام برای آن اثر صادر شده است . همان طور که حکم توقیف نشریات منتقد ، تازگی ندارد ، حتی گلایه های نویسندگان و هنرمندان هم از سانسور آثارشان تکراری و یکنواخت شده است .
سیاستگذاران فرهنگی ما ، خدا منشانه بر مسند قدرت تکیه داده اند و چون داور میدان فوتبال از این سو به آن سوی میدان می دوند و به این و آن کارت قرمز نشان می دهند و نویسنده و هنرمند را کارمند دون پایه ای میخواهند که هرچه عقل ناقص آنان می پسندد ، در کتاب وجود خود بپروارانند.
اما عجب آنکه فاجعه پس از سانسور اثر هنری رخ می دهد ، هنرمند چه سانسور را بپذیرد و سر خم کند و چه از آن استنکاف کند و به خلوت خود بخزد ، مغلوب گردیده است . اگر به هر بهانه ای سانسور را قبول کند و وفاداریش را به آفرینش خود زیر سوال ببرد و از احساسات باطنی اش بخواهد که زین پس دروغ بگوید ، نه تنها دیگر اندیشه ای به ذهن او راه نمی یابد بلکه کلماتی که تا کنون از فرط تردی دائم در ذهن خلاقش آب می شدند و بوجود می آمدند با این دوگانگی او کم کم به سنگ تبدیل خواهد شد که مگر نه آنکه هنرمند هرچه را که احساس می کند به تصویر در می آورد و حتی اگر راه دوم را انتخاب کند و در مقابل جبر حکومت ، سبک سری کند و سانسور را به استهزا بگیرد و عطای مخاطب بی شمار را به لقای آزادی ببخشد ، نا خودآگاه به گوشه عزلت تبعید خواهد شد و شاید دچار رادیکالیسمی ناخواسته در عبور از خط های قرمز شود .
سخن کوتاه ، آنکه هیچ شکی نیست که سانسور اندیشه را مثله می کند و راه را برای رواج تعلیمات خرافات در جوامع بی منطق باز می کند ولی خود سانسوری ، فجیع ترین اثرسانسور است ، آنجا که نویسنده در انتخاب هر کلمه تردید می کند که آیا از خط قرمز عبور کرده است یا خیر . چه انتخاب کند که عصیان کرده و در فرطه رادیکالیسم قرار می گیرد و چه رها کند که دچار خود حذفی شده است و این چنین است که سقوط با تخدیر ادبیات و هنر آغاز می شود.
پ.ن: متاسفانه صراحی دات آی آر توسط کمیته (کارگروه جرائم اینترنتی) از دسترس خارج گردیده، به تمام دوستان پیشنهاد پیگیری این مقال ها را در گودر را دارم، ولی از روی سبک سری صراحی.org را بر جای بزرگ .ir می نشانم تا بدانند که اندیشه زندانی نمی گردد.
لینک این مطلب در آی طنز
+ مست گردیده در پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 18 توسط صراحی |
مطمئن باشید که در چند روز آینده خبری از استعفا یا عزل اسفندیار رحیم مشائی ،معاون اول رئیس جمهور خواهید شنید . اما اشتباه نکنید ،این هم یک بازی بود . اولین تردیدها زمانی بوجود آمد که مشائی به عنوان معاون اول و ثمره هاشمی به عنوان دستیار منصوب گردیدند و معاون مشائی که شخصی ناشناخته بود به جای اسفندیار دولت نشست . در چارت سازمانی ریاست جمهوری ،پستی به عنوان دستیار ارشد وجود نداشت و اولین زمزمه ها بوجود آمد . سایت های خبری تابناک و فرارو در مطالبی جداگانه از این انتصابات به عنوان دولتی با دو معاون اول نام بردند و این عمل را نقد کردند. ولی در پشت پرده ماجرای دیگری وجود دارد . دولت فعلی و در راس آن احمدی نژاد به شدت نگران عدم مشروعیت اش در داخل کشور است و آگاه است که با این میل نارضایتی به سختی می تواند کارها و برنامه های خودش را عملی سازد ،از دیگر سوی، رهبر به عنوان بزرگترین حامی دولت شدیدا تحت فشار می باشد . محمود احمدی نژاد با آگاهی از میزان حساسیت افکار عمومی نسبت به مشائی ابتدا وی را به سمت معاون اولی ارتقا داد تا احساسات و افکار عمومی دوباره علیه وی بسیج شوند و همین اتفاق هم افتاد،نمایندگان اعتراض کردند ،مراجع تقلید به خشم آمدند و از کوچک و بزرگ نارضایتی شان را از این انتخاب اعلام نمودندتا جائیکه رهبر حتی نامه ای در این راستا نوشت . حال چند روز آینده فرصتی دیگر برای پرده دوم این نمایش است ؛مشائی استعفا داده می شود و دوباره به سازمان گردشگری باز می گردد تا رئیس جمهور وجهه منطقی و نقدپذیری خود را در افکار عمومی ترمیم سازد و رهبر را از انگ حمایت بی چون و چرای دولت وارهاند و هم با ایجاد یک حس پیروزی کاذب برای جریان اپوزیسیون ، ذره ای از انرژی وحشتناک این طیف را آزاد کند و از دیگر سوی جایگاه به شدت متزلزل دولت نهم را در بین مراجع قم بهبود ببخشد.
لینک این مطلب در بالاترین
لینک این مطلب در iranonair
+ مست گردیده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 14 توسط صراحی |
طنز آخرین امید روشنفکران برج عاج نشین است که (حداقل در حال حاضر) نیک آگاه گشته اند که صاحب هژمونی و نفوذ در بین توده ها نیستند و دوران نفوذ کلام و کاریزمای روشنفکری به آخر خط رسیده است( که اگر برای آن آغازی متصور باشیم ). و طنز نویس همچون وصله ای ناجور بر قبای اتوکشیده و پرغرور هنرمندان و روشنفکران نشسته است و پنبه تمام تئوری های انحصارگرایانه سیاستمداران پراگماتیک را می زند و آب به خوابگاه مورچگان می ریزد و چنان آتشی بر دل های خفته می اندازد که مو بر تن ستمگران سیخ می کند و شادمان از ارضای میل عصیانگری خویش به همه مدعیان ثابت می کند که همچنان طنز اجتماعی ترین گونه ادبیات است .و طنز ژورنالیستی پرمخاطب ترین وجه ادبیات.
در این میان منتقدان طنز و اخلاق گراهای سانتی مانتال ،گوئی در این زمان زندگی نمی کنند و حتی نیم نگاهی به حوالت تاریخ نمی اندازند که این گونه با سر دادن فریاد "وا اخلاقا"،با کند کردن تیزی طنز ،کمر به قتل آن می بندند و طنز نویس را تکفیر می کنند. منتقدان اتوکشیده که طنز جسور را فاحشگی ادبیات می نامند و در کمال بی انصافی نظریه می دهند که طنزنویس با دریدن پرده عصمت کلمات ، اخلاق را به زیر کشیده است تا عصبیت ها و کج فهمی صاحب قلمش را آرام سازد .در چنین غوغائی لحظه ای درنگ نمی کنند که از خود بپرسند در دنیائی که انسانهای وحشی در پشت لبخندهای دیپلماتیک و لباس های اتوکشیده به صورت هم چنگ می اندازند و جان مردم کشورشان را معامله می کنند ، دیگر صحبت از اخلاق دیگر چه شان نزولی خواهد داشت ؟
در واقع حقیقت طنز اگرچه که متضمن خنده است اما فراموش نکنیم که خنده در عرض طنز قرار می گیرد. جنس حقیقت طنز ، حقیقتی متفاوت با مفهوم اعتباری حقیقت که ملتزم و ملحق به ارزش ها ، میتولوژی و حتی اخلاق است . طنز ، ضوابط هنجاری (نرماتیف)را زیر سوال می برد اما در پس آن پرچم حقیقتی برهنه را به اهتزاز در می آورد که متضمن هنجارهائی به مراتب فراتر است ، ممکن است باعث خنده های استهزاآمیز عده ای بشود ، ولی در پس آن سرنوشت میلیون ها انسان را از ورطه نابودی نجات می دهد.
سخن کوتاه ،مگر نه آنکه می بایست به طنز نویس به عنوان یک هنرمند و درنهایت به مثابه یک اصلاح گر نگریست که با قلم خود این چنین به پاکبازی مبادرت می ورزد. پس چگونه می توان او را هنرمند بنامیم ولی برای او شان آینده بینی و ژرف اندیشی در ساختار اندیشگی اصولا مشابه مردم قائل نباشیم و تصمیماتش را هرچند ناخوشایند محترم نشماریم و او را کارمند دون پایه ای بدانیم که هر وقت خواستیم و عرصه تنگ گردید و خلق مانتنگ شد به میدان بیاید !!!
از فروردین سال جاری که نگارنده تصمیم گرفت طنز بنویسد و رسالتاش را هرچند ناچیز نسبت به اتفاقات سیاسی کشور ادا کند ،با لطف و عنایت دوستانی مواجه گردیدم که با تحسین و تشویقشان مرا به تداوم نوشتن این مقال ها امیدوار ساخنتند ،تا جائیکه تعداد بازدیدکنندگان این وبلاگ به مدد لینک های سایت هائی چون خوابگرد و مجله اینترنتی تازههای ادبی و آی طنز و مینیاتور با افزایش 700درصدی مواجه گردید و بعضا به عددی 4رقمی در روز رسید . بارها مطالبم در سایت های اجتماعی چون بالاترین و دنباله داغ شد و به دفعات در فیس بوک و ایمیل های گروهی و سایت های خبری بر چشمان نازک بین شما بوسه زد . اما پس از انتخابات به دلایلی سرنوشت در مسیری قرار گرفت که دیگر به طنز نپردازم و مشغول باشم به هرچه غیر سیاست .اما مدتی ست که ایمیل ها ،کامنت های خصوصی و گلایه های دوستانه مرا می رنجاند و مرا که کلیه بازدیدکنندگان وبلاگ را از دوستان خود می پندارم با هجم عظیمی از عظیم تهمت و تهدید و توهین مواجه کرد که به بزدلی و بی دردی متهم کردند. دوستان عزیز ! مگر شما چند خط در مورد من می دانید ؟ حتی به جز تعداد معدودی اسم واقعی من را هم نمی دانید !چه می دانید که در زندگی هر فرد چه می گذرد ؟ چه گرفتاری هائی دارد و چه مشکلاتی ؟ به آن سادگی که فکر می کنید نیست ! من فقط زندگیام را میخواهم. صدای سریر قلم را ترجیح میدهم به هزار فریاد زنده باد و مرده باد،نوشتن داستانی که کسی آن را نفهمد و نخواند را عوض نمی کنم به مطلبی سیاسی که می تواند آتش به تنبان هزار آدم عوضی بیندازد ، خلق ام تنگ است،طنزم نمی آید .فرصت میخواهم برای نفس کشیدن ،برای کتاب خواندن،برای کشف لحظات جدید،برای عاشق شدن
+ مست گردیده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 14 توسط صراحی |
روزگار ما ،روزگار آشفتگی و درهم ریختگی ست، در هم ریختگی عقل خود بنیاد که حتی راه بقای خود را نمی داند. عصرما، عصر حماقت است،حماقت مسلح ،حماقتی که می تواند به زندان بیندازد، بکشد، شکنجه کند، رمه های بی سرنوشت را به حمایت از خود برانگیزاند و با کشت و کشتار و تقلب ، نظریات جامعهشناسی خود را اثبات کند. دوره ما ، دوره ی تعجب است، استبداد افسار گسیخته به بهانه دموکراسی ساحات عالم را به بند می کشد و بت های مقدس ذهنی با شکرشکنی از خاطرات ازلی قابیلیان، حقیقت را به مسلخ می برد.
دوره ایست که ناگزیر هستیم بزرگان و داعیه داران! صامت خود را نظاره کنیم که همچون نعشی متعفن بر فراز خرمنی از امیدهای سوخته و دلهای شکسته نشستهاند و کتاب بیبرگی خود را با انگشت موهوم مراقبه ورقمی زنند و سخن به مزد میگویند و حقیقت به مصلحت میفروشند تا سکوتشان دلیلی باشد بر صدق مدعای تروریستترین انسانهای روزگار
جنایتکاران صاحب هژمونی در تودههای مردم گشتهاند و با مسخ کردن فکر و اندیشه،هرگونه که می خواهند حکم میرانند چرا که نیک دریافتهاند که میتوان بزرگترین جنایات عالم را مرتکب شد ،به شرطی که بتوانی آن را توجیه کنی و نشخوار سیاسیاش را تحویل مردم دهی
روزگار ما ،روزگار واژگونی است،کوتوله های سیاسی بر فراز نشستهاند، دانائی جای خود را به جهالت داده است، به نام آزادی مردم را برده میخواهند،به شعار هر چیز آن را از بن بر می اندازند و پلشت و ناچیز جلوه می دهند ولی آیا کوتولهترین مردان دنیا می توانندفکر ما را هم به بند بکشند؟
پی نوشت : دیگر سیاسی نخواهم نوشت، حالم از سیاست و مردانش به هم میخورد،می خواهم عکس بگیرم، خط بنویسم،ساز بزنم ،دوباره . شاید هم کمی داستان
+ مست گردیده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 14 توسط صراحی |
فاشیسم «Fascism» نام نهضت يا حركتى است كه نخستين بار به وسيله موسولين ديكتاتور ايتاليا به وجود آمد و . فاشيسم از كلمه «Fasces» گرفته شده و آن علامتى است به شكل تبر كه بر روى پرچمهاى فرمانروايان قديم رومى نقش بسته و سمبل قدرت آنها بود.
فاشيسم پيش از اينكه يك فلسفه يا ايدئولوژى سياسى باشد، يك روش حكومت است كه بر سه اصل حكومت فردى، قدرت و حاكميت دولت و ناسيوناليسم افراطى استوار است. در حكومتهاى فاشيستى فردى كه در رأس حكومت قرار مىگيرد ما فوق قانون است. در حكومتهاى فاشيستى سازمان دولت با تكيه بر قدرت نظامى و گروههاى فشار سياسى و وسائل تبليغاتى كه در اختيار دولت است آزاديهاى فردى را محدود مىسازد و هرگونه حركت مخالفى را سركوب مىكند.
ويژگيهاى فاشيسم عبارتند از:
۱- عدم اعتماد به عقل ۲- انكار اصل اساسى مساوات بشرى
۳- نظام رفتارى مبتنى بر دروغ و خشونت
۴- سيستم تك حزبى و حكومت توسط عدهاى و اعمال قدرت نامحدود
۵- نژادپرستى و ناسيوناليسم افراطى ۶- ضديت با حقوق و نظام بين المللى
۷- تقديس رهبر تا حد ممكن ۸- مخالفت با دموكراسى ليبراليسم و سوسياليسم
۹- اعتقاد شديد به قهرمان پرستى (هيروئيسم» و رزمجويى (ميليتاريسم).
پی نوشت ۱: برگرفته بدون تغییر از کتاب فرهنگ جامع سیاسی تالیف :محمود طلوعی
پی نوشت ۲:هرگونه ربط این تعریف سیاسی به مسائل روز به عهده کامنت گذار می باشد
+ مست گردیده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 13 توسط صراحی |
وقتی مهدی کروبی سخن از پرونده اردبیل و وام میلیاردی صادق محصولی برد و یا زمانی که از احمدی نژاد خواست که در مورد آن حواله هفتصد میلیون دلاری بانک مرکزی توضیح دهد ،یاس عجیبی وجودم را فرا گرفت . ولی افسوس و حسرت من هرگز برای افشاگری یک سندمالی دیگر نظام نبود ،چرا که همانطور که احمدی نژاد می گفت اگر واقعا چنین چیزی وجود داشت کروبی و دوستانش سال ها پیش در موردش در روزنامه شان سوداگری می کردند .
هرگز قصد تطهیر احمدی نژاد را ندارم و اتفاقا این بار می خواهم احمدی نژاد را متهم کنم . می خواهم او را متهم کنم به رواج دروغگوئی و نهادینه کردن آن در جامعه .،کاری که او به خوبی در نهاد جامعه پی ریزی کرده است . ادعاهای امشب مهدی کروبی چیزی نبود جز یک پاک نویس تمام عیار از سرمشق روش های انتخاباتی آقای رئیس جمهور . متاسفم که در کشوری زندگی می کنم که راه همه چیز گم شده است . دروغ و راستی هیچ مرزی ندارند و خطا و صواب گوئی یکی شده اند .
آقای احمدی نژاد ! این ها نتیجه همه ی دروغ هائی ست که در این چهار سال به ما گفته ای .آری عزیز ! تو خوب مردم را می شناسی ولی از جنس مردم نیستی . خوب می دانی که این ملت حافظه تاریخی ندارند و چنان آمارهایت را با جدیت توضیح می دهی و از رشد اقتصادی سخن می گوئی که انگار در بهترین کشور دنیا زندگی می کنیم . دولت بعدی هم همین حرف ها را خواهد زد . خواهد گفت که دولت های قبلی همگی خائن بودند و فاسد . خواهند گفت که ما هیچ اشتباهی در پرونده خود نداشته ایم .ولی بر فراز خرمنی از رویاها و آرمان های سوخته ما خواهیم ماند و تو ،آقای رئیس جمهور ،تا به یاد بیاوریم نطق انتخابات ریاست جمهوری آدلی استیونسون که می گفت : به رقبایم پیشنهاد معامله می کنم که آنها از دروغ گوئی درباره ی ما دست بردارند تا من هم از گفتن حقیقت درباره یانها دست بکشم .
+ مست گردیده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 1 توسط صراحی |
فروش اخراجی های 2 از مرز سه میلیارد گذشت، این تیتر صفحه فرهنگ اغلب روزنامه های امروز بود .در تمام پانزده روزی که اخراجی ها بر روی پرده بود ،به یاد نمی آورم که مطلبی در مدح و ستایش این فیلم خوانده باشم ،همان طور که به خاطر نمی آورم که کسی گفته باشد در اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری ، رای به بنی صدر داده است ، در مورد فیلم های هندی یا سریال های نرگس یا یوسف پیامبر هم وضع به همین منوال است . در تمسخر و زشتی های آن هزاران جوک و sms ساخته می شود و انواع نقدهای گوناگون نثار آن می گردند ولی عجیب آنکه این تولیدات عجیب رکورد می شکنند ؛اخراجی ها رکورددار فروش تاریخ سینمای ایران می شود؛بنی صدر76درصد آرای ماخوذه را به خود اختصاص می دهد و صدا و سیما این دو مجموعه تلویزیونی را پربیننده ترین مجموعه های داستانی خود می نامد .
با احترام به عقیده افرادی که چنین پدیده ای را حاصل عوام زدگی و شکاف بین قشر خاص و توده مردم می دانند ؛نگارنده اعتقاد دارد که ریشه های این پارادوکس را می بایست در جای دیگر جستجو کرد . بعد از انقلاب اسلامی ،کشور ما دچار یک سری تحولات ارزشی شد و سیاستگذاران به طور عمیق و جدی روی مقوله های ایدئولوژیک سرمایه گذاری کردند .و سردمداران برای اخلاقی کردن فضای جامعه ، ایدئولوژی های دینی و اخلاقی را به عنوان ارزش حکومتی درآوردند . بعد از گذر از دوران جنگ و افول برخی ارزش های اولیه ،جامعه وارد دوران جدیدی گردید و نظام هنجارها و ارزش ها متحول شد و از آنجائیکه روی مقوله های ایدئولوژیکی سرمایه گذاری شده بود ، امکان عقب نشینی از آنها ممکن نبود و این گونه بود که جنبه معرفتی زیر پای جنبه علّی له ولگدمال گردید و به قول سروش دین ورزیِ معیشت اندیش و مصلحت بین با محوریت عقل پا به عرصه گذاشت . افراد ترجیح دادند شخص بهتری از آن که هستند خود را نشان دهند و خواسته ها و امیال خود را که در تضاد با این ایدئولوژی های حکومتی بود پنهان یا کم رنگ کنند و باقی افراد برای آنکه از قافله عقب نمانند به آن ها پیوستند و این موج کل جامعه را در بر گرفت .
حقیقت آن است که اگر ما شاهد افزایش رفتار ریاکارانه در جامعه هستیم به دلیل ضعفی ست که در ساختار نظام اجتماعی ما وجود دارد ،چرا که معضل اخلاقی ریا –که در دین اسلام بسیار مذمت گردیده – مشکل فردی نیست و به نظام ساختاری اجتماعی مربوط می گردد.فیلم اخراجی ها رکورد می شکند و هر روز در مذمت آن چه نقدها که نمی خوانیم ولی حقیقت آن است که توده مردم واقعا از طنز رو و عیان این فیلم لذت می برند اگرچه که سعی می کنند به روی خودشان نیاورند و اخم هایشان را در هم بگیرند و آن را فیلمی نازل بخوانند . حقیقت آن است که این فیلم عین خود مردم است ، عین خود کارگردانش ، ریاکار و شدیدا شعارزده و اینجاست که ناخودآگاه به یاد آن جمله داستایوفسکی می افتم که اگر حق بی شرافت بودن بر مردم عرضه گردد ، می توان اطمینان داشت که آن را بر سر دست خواهند برد !
+ مست گردیده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 0 توسط صراحی |
واژه نارسیسم از کلمه نارسیوس برگرفته شده است ، جوان زیبای اساطیری یونان که زیبائی خیره کننده ای داشت ، مادرش به او توصیه کرده بود که اگر خواهان طول عمر است هرگز به آب خیره نشود ، تا آنکه روزی از عشق یک پری کوهستانی استنکاف می ورزد و دچار نفرین پری می شود .روزی بسوی برکه آب می رود و ناگاه فریفته و شیفته ی تصویر خویش در آب می شود و چنان از این زیبائی دامن از کف می دهد که در آب می افتد و غرق می شود و چنان که در ادبیات یونان آمده است ، نیروهای مافوق طبیعی او را به گل نرگس تبدیل می کنند تا به ابدیت بپیوندد.
نارسیسم یا خودشیفتگی این روزها بیشتر از آنکه پدیده ای روانشناختی باشد در زمره آسیب شناسی فرهنگی عصرما قرار می گیرد . فروید ، این فرد را بچه ای می پندارد که از بچگی خود لذت می برد وصفات غرور ، تکبر ، شهوت و گزافه گوئی او را در برگرفته است . در مکتب روانکاوی فروید ، فرد خودشیفته،کلکسیونی ست از بیماری های روانی اسکیزوفرنی ، خودبیمارانگاری و هیستری .
جالب آنکه نارسیزم یا خودشیفتگی ، بیماری شایع نویسندگان با استعداد عصرماست از آنجا که عنصر اصلی نارسیسم ، تخیل است (اشاره به وجه اسکیزوفرنی )شخص نارسیست ، تخیل را پناهگاه اصلی خود برای فرار از تمام خواستن ها و نرسیدن های خویش می داند . گاه ساعت ها در فکر فرو می رود و خویش را هنرمند یا دانشمندی بی بدیل می پندارد که زمانه در حق وی جفا روا داشته است و خویشتن را شایسته بهترین ها می داند .
بیماران خود شیفته ، اعمال و کردار غیرعادی از خود نشان می دهند ، مثلا دچار توهم توطئه هستند ، اوهام و خیالات خویش را واقعیت می پندارند ، برای خود قدرت نامحدودی متصورهستند که آنها را تبدیل به انسان های منحصربفرد کرده است . استعداد های خود را بی نظیر می پندارند و گمان می کنند که از بقیه بیشتر می فهمند ، از هرگونه نقد بیزاری می جویند و با عصبانیت یا بی اعتنائی آن را پاسخ می گویند ،نیاز شدیدی به تائید دیگران دارند ولی با دیگران اغلب بدرقتاری می کنند ، اما در عین حال انتظار دارند که دیگران آنها را درک کنند و با آنها خوش رفتار باشند .
اغلب بیماران خودشیفتگی را افراد زیبا ، مستعد و موفق تشکیل می دهد .این افراد ناخودآگاه از خواسته ها و مطالبات دیگران گله و شکایت دارند ، براحتی نمی توانند با بقیه درددل کنند ، فقط با افرادی دوست می مانند که از آنها تمجید می کنند ، نسبت به همه حسادت می ورزند ،حتی کسانی که به آنها سود و منفعت می رسانند ولی اعتقاد دارند این بقیه هستند که به آنها حسادت دارند.
از منظر فلسفی این پدیده را نوعی بازیافت شخصیت می نامند ، شخص بیمار خود را به جای دیگران تصور می کندو اعتقاد دارد که جایگاه وی بایستی بالاتر از وضع فعلی وی باشد . فرد نارسیست ، نسبت به محیط خود بی تفاوت و خنثی است . خود را محور دنیا می داند و از منظر او فقط اوست که اهمیت دارد. این فرد شدیدا در پی آن است که خود را مطرح کند ، بنابراین برای او مهم نیست که محتوای حرفش چیست . بلکه مهم آن است که با حرف زدن خودش را خالی کند ، حتی ارتباطات اجتماعی این فرد از جنس سلطه نیست ، بلکه از جنس بی تفاوتی و بی انگیزگی است لذا رقابت برایشان بی معناست و اغلب با بهانه ی نیست انگاری رقیب ، صحنه رقابت را خالی می گذارند . چنین افرادی حتی سقوط ارزش های معنائی و انسانی را به سخره می گیرند .
افراد نارسیست تا حدودی فاقد احساسات و عواطف بشری هستند ، درد بشر را درد خویش نمی انگارند ، فاجعه هیروشیما برایشان مساله ای خاص نیست و بطور خلاصه خودشیفتگی فرهنگی ، حاصل عصر مدرن است که به علت افراط در ارزش های مادی ، تنش ، اضطراب و سست شدن ستون ایمان در جامعه ما پدید آمده است .
+ مست گردیده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 20 توسط صراحی |
سال ها پیش زمانی که اختلافات مدیریتی تیم پرسپولیس به نهایت رسیده بود و وزارت صنایع ، حوزه هنری و سازمان تربیت بدنی هر کدام داعیه تصاحب پرسپولیس را در سر می پروراندند. امیر عابدینی ،میهمان برنامه نود بود . چه سخن ها که گفته نشد و چه شاهدها و مصداق هائی که به یاری مدعیان نیامدند، عابدینی که دست خود را در منطق و قوانین حقوقی خالی می دید، سخن از عشق و احساسات هواداران میلیونی ولزوم رعایت از آن را می کرد. در میان خطابه های پرشور و احساسی او جمله ای از دهانش پرید که هیچ کس جز مجری برنامه ، عادل فردوسی پور ، درشتی آن را درک نکرد ." باشگاه پرسپولیس ، پرهوادارترین باشگاه آسیاست ، اگر ما تشکیل حزب دهیم ، بزرگترین حزب کشورخواهیم بود" . بماند که شاید همین جمله بود که مسئولان را برآن داشت که از خصوصی شدن این دو باشگاه سنتی به هر نحوی جلوگیری کنند ولی مجری جوان برنامه ، دامنی پر از آن سخن برچید ،پشتوانه مردمی !
برنامه دیشب نود ، مجال درس پس دادن آقای مجری بود ، مرد جوان موفرفری که حتی روی صندلی خود طاقت یکنواختی و کرختی را نداشت ، مانند یک اسیر آرام شده بود . بغض آقای مجری ، بغض ملت بود و نگاه های او که تا کنون از سر طراوت و جسارت به این سو و آن سو می دوید ، این بار بر زمین دوخته شده بود . در طی این سال ها او محبوب و محبوب تر شده بود و بی سروصدا رگ خواب مخاطبانش را به دست آورده بود . این بار نقدهای صریح و برهنه او به مذاق آقایان تربیت بدنی خوش نیامده بود و حریف در این یک هفته تا آنجا که توانسته بود بیانیه و بخشنامه برای اعدام رسانه ای نود صادر کرده بود .قدم آخر سازمان تربیت بدنی ، مماشات با صداوسیما بود ، از آقای مجری خواسته شده بود که جنگ پیروز را رها کند . در شب مکافات ، آقای مجری صحنه را خالی نکرد ، حتی یک قدم کوتاه هم نیامد . شاید تصور عموم بر آن بود که راند آخر را از سر سازش سازمان تربیت بدنی و صداوسیما باخته است ولی حقیقت چیز دیگری بود . در همان ساعت که مدیران صداوسیما و تربیت بدنی و شاید دیگرنهادها مشغول حقیقت فروشی بودند تا مصلحت را به بهائی بخرند ، در زیر پوست شهر ،پیامک هائی جابجا می شد که حکایت از کمپین پنج میلیونی داشت ، سایت ها و وبلاگستان همه یک صدا سخن از حقانیت مرد جوان می خواندند. بله ، آقای مجری این بار هم با زیرکی خاصی حریف را ناک اوت کرد . برنامه را آرام آغاز نمود و صحبتی از تربیت بدنی نکرد ولی رندانه از تردید خود از ادامه این راه سخن گفت و با سخره از خراب شدن سامانه پیام کوتاه نام برد تا کنایتی باشد بر ترس سردمداران از انباشته های سرمایه ی اجتماعی برنامه او .
آری اکنون مرد جوان بازی را برده است ، اگر برنامه را ادامه دهد و برصندلی حقیقت تکیه زند ، پشتوانه عظیم مقبولیت را در پشت سر خود دارد که می تواند با جسارت بیشتر به کار خود ادامه دهد و اگر عطای صندلی چرمی را به لقایش ببخشد ، در حد یک اسطوره عروج کرده است . می تواند ادعا کند که شرکت کنندگان مسابقه پیام کوتاهش از آرای رئیس جمهور هم بیشتر بوده ، می تواند رجز بخواند که حریف از جایگاه مردمی او سخت ترسیده و هزاران می تواند دیگری که صحیح است و حریفان بازنده او نگذاشتند که خلافش ثابت شود ، حتی اگر او هم از این بازی های پشت پرده دم نزند ، مطمئنا ذهن گرفتار توهم توطئه ملت ایران ، زحمت خلق همه ی این ها را خواهد کشید .
و دوباره جمله ای دیگر از عابدینی را بخاطر می آورم که من اول یک شخصیت سیاسی هستم و سپس ورزشی ...و افسوس می خورم که چرا سیاست ما برنامه نود و فراتر از آن فردوسی پور را ندارد ؟ و چرا سیاستمداران ما بوئی از سیاست نبرده اند که به وقت چالش سکوت می کنند و چرا وقتی که همه چشم به آنها دارند و محدودیت های محیط دست آنها را بسته است ، صحنه را زودتر خالی نمی کنند تا حوالتی بماند برای تاریخ ، حوالتی بماند برای آینده !!!
+ مست گردیده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 2 توسط صراحی |
سانسور، ترجمان استیصال جامعه ایست که هیچ جواب منطقی و حتی غیرمنطقی برای چالش های خود نمی یابد ، نتیجه التقاط تاریخی اندیشه و انگیزه است ، فرزند نامشروع جوامع طبقاتی است که در پی طبقاتی ساختن اندیشه هاست و "آزادی اندیشه"مطعون ترین و مذموم ترین مفهوم فضای مه آلود سیاسی ماست که همواره هجمه عظیمی از تهدید و توهین و تکفیر به سویش می آیند.
این روزها عبارت " مشترک گرامی دسترسی به این سایت مقدور نمی باشد "اصلا پیام عجیبی نیست ، حتی سخنان وزیر ارشاد مبنی بر تخلف ۷۰ درصدی کتاب در دولت های قبلی ،تعجب کسی را بر نمی انگیزد، جالب تر آنکه هیچ نویسنده ای نیز از سانسور کتابش شرمگین نمی شودحتی در ذهن عوام هم این سوال را تداعی نمی کند که چرا این گونه حکم اعدام برای آن اثر صادر شده است . همان طور که حکم توقیف نشریات منتقد ، تازگی ندارد ، حتی گلایه های نویسندگان و هنرمندان هم از سانسور آثارشان تکراری و یکنواخت شده است .
سیاستگذاران فرهنگی ما ، خدا منشانه بر مسند قدرت تکیه داده اند و چون داور میدان فوتبال از این سو به آن سوی میدان می دوند و به این و آن کارت قرمز نشان می دهند و نویسنده و هنرمند را کارمند دون پایه ای میخواهند که هرچه عقل ناقص آنان می پسندد ، در کتاب وجود خود بپروارانند.
اما عجب آنکه فاجعه پس از سانسور اثر هنری رخ می دهد ، هنرمند چه سانسور را بپذیرد و سر خم کند و چه از آن استنکاف کند و به خلوت خود بخزد ، مغلوب گردیده است . اگر به هر بهانه ای سانسور را قبول کند و وفاداریش را به آفرینش خود زیر سوال ببرد و از احساسات باطنی اش بخواهد که زین پس دروغ بگوید ، نه تنها دیگر اندیشه ای به ذهن او راه نمی یابد بلکه کلماتی که تا کنون از فرط تردی دائم در ذهن خلاقش آب می شدند و بوجود می آمدند با این دوگانگی او کم کم به سنگ تبدیل خواهد شد که مگر نه آنکه هنرمندهرچه را که احساس می کند به تصویر در می آورد و حتی اگر راه دوم را انتخاب کند و در مقابل جبر حکومت ، سبک سری کند و سانسور را به استهزا بگیرد و عطای مخاطب بی شمار را به لقای آزادی ببخشد ، نا خودآگاه به گوشه عزلت تبعید خواهد شد و شاید دچار رادیکالیسمی ناخواسته در عبور از خط های قرمز شود .
سخن کوتاه ، آنکه هیچ شکی نیست که سانسور اندیشه را مثله می کند و راه را برای رواج تعلیمات خرافات در جوامع بی منطق باز می کند ولی خود سانسوری ، فجیع ترین اثرسانسور است ، آنجا که نویسنده در انتخاب هر کلمه تردید می کند که آیا از خط قرمز عبور کرده است یا خیر . چه انتخاب کند که عصیان کرده و در فرطه رادیکالیسم قرار می گیرد و چه رها کند که دچار خود حذفی شده است و این چنین است که سقوط با تخدیر ادبیات و هنر آغاز می شود.
پی نوشت : این عبارت "مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد " هم در جای خودش زیباست . چون اصلا فارسی نیست ، در ی فارسی زیر یائ آخر دونقطه نمی گذاردند و اصلا نمیباشد درست نیست و در ستش نمی باشد است .
+ مست گردیده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 17 توسط صراحی |
قبل از تحریر:مهم ترین شعار دولت کریمه !!! دکتر!!! احمدی نژاد ایجاد عدالت برای مردم است . اما این عدالت چیست و چگونه است خود سوالی است که جواب آن در درک متن زیر و درک فضای روز جامعه نهفته است .
عدالت
عدالت مفهومی است آنقدر انتزاعی و جامه ای است آنقدر فراخ که عملا بر تن هر چیزی می توانید آن را بژوشانید عدالت نه جلوی چیزی را به صورت سلبی می گیرد و نه چیزی را به صورت ایجابی بوجود می آورد و به همین خاطر است که عدالت در فلسفه اخلاق بحث بسیار دشواری است .
اما جواب سوال قبل از تحریر در ارتباط بین اخلاق و سیاست می باشد . بله اخلاق و سیاست با هم مرتبطند . ارتباطشانهم از طریق مفهوم کلیدی عدالت می باشد . در واقع دموکراسی ، چهره سیاسی عدالت است . عدالت چندین چهره دارد.
اما دموکراسی چیست بحثی است بس طولانی که شرح آن در این مختصر نمی گنجد ولی به طور خلاصه ، زمانی به سیستم اداره یک جامعه ، دموکراسی نام نهاده می شود که سه وظیفه نصب حاکمان ،نقدحاکمان و عزل حاکمان توسط مردم امکان پذیر باشد.
پی نوشت : یه نفر داشت حرف می زد ،با طناب خفه اش کردن . یکی گفت چرا با طناب خفه اش کردین ؟ کتکش زدن . یکی دیگه گفت چرا کتکش زدین ؟ صلاحیتش رو رد کردن
+ مست گردیده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 1 توسط صراحی |
قبل از تحریر: پلورالیسم دینی مهم ترین گزاره ای است که بزرگترین جدل های دینی را در بین روشنفکران به خود اختصاص داده است . مدعیان اسلام قائل به یگانگی دین خود هستند و هر دین دیگر را نفی می کنند که در مقابل آن دو نظریه وجو دارد .
نظریه اول پلورالیسم دینی است که توسط جان هیک به تکامل رسید که در این پست به آن خواهیم پرداخت و دیدگاه دیگر نظریه وحدت ادیان است که توسط سیدحسین نصر به جامعه معرفی گردید
پلورالیسم دینی
در فلسفه گزاره های دینی اصیل نیستند . یعنی صحت و سقم آنها در صورتی مشخص می گردد که در آخرت پرده ها برافتد یعنی درستی یا نادرستی گزاره های دینی در جائی فراتر از این دنیا قابل بحث و بررسی هستند و با منطق و فلسفه هرگز نمی توان یک گزاره دینی را تائید یا تکذیب کرد . این نظریه همان روایت دکارت پوپری از دین است که تلاش می کند نشان دهد که گزاره های دینی ابطال پذیرند . پس صدق و کذب بردار هستند .
هیک معتقد بود که چون بقیه همانقدر حق دارند که ما داریم . پس از دل این آموزه تساهل و تسامحی بر می خیزد که طی آن انسانها می توانند در صلح و آرامش زندگی کنند.
پی نوشت : نیکوس کازانتازاکیس در یکی از کتابهایش داستان دو مرد مسیحی و مسلمان را نقد می کند که در آن مشغول شراب نوشی هستند . مرد مسیحی که سخت مست شده است به مرد مسلمان می گوید : به نظر تو اگر محمد ومسیح هم مثل من و تو از یک شراب نوشیده بودند هرگز جنگ بین مسلمانان و مسیحیان در می گرفت ؟
+ مست گردیده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 0 توسط صراحی