|
طنزنوشته ها، دیوانگی ها و عاشقیت های ابوالفضل بنائیان
|
باید دنبال یک دنیای دیگر گشت، دنیائی که زندگی بیارزد به زندهبودنمان، دنیائی که پلهایش شکسته نباشند که برسند به خانهشان آدمها، دنیائی که کوچههایش بن بست نداشته باشند که مجبور شوی از کوچه پائینتر بروی به امید دورزدنی! آسمانش به جز رنگ سرخ رنگی نداشته باشد ،شب هایش زود صبح شود و سیاه نباشد روزهای آن، هفتههایش جمعه نداشته باشد و فقط پنجشنبه باشند روزها، تمام نشود پائیزش، طولانی نشود زمستان سردش؛ آسمان ببارد بیدریغ و نبارد چشمهایمان، هیچ دری بسته نباشد و لبخند به لب داشته باشند پنجرهها.
دنیائی که استعارات و تشبیهاتش کم نیاورند مقابل تو و تو جا بشوی قاطی کلمات، همه چیز را بتوان نوشت ، بتوان گفت، سر نروی از سر کلمات، بهانه لازم نباشد برای گفتنت، کلمات خودشان دنبال تو بگردند، نایستند، گیر نکنند، کم نیاورند.
دنیائی که دکترهایش بفهمند مشکل بیمارشان را، معلم هایش عاشقی درس بدهند، مهندسهایش! فقط عدد نباشند که عدد تو از عدد من کوچکتر است و این نمیبرد مرا به جائی بالاتر، اصلن انسان عدد نباشد که عددش از کسی کوچکتر یا بزرگتر شود، دنیائی که همه فرصت عاشقی داشته باشند و عشق اینقدر سخت نباشد، حرفهای نگفتهمان بیشتر نشود از گفته ها، آدمها پنهان نکنند تنهائیشان را پشت لبخندها، آدم ها برای قرارشان بیقرار باشند، دیر نرسند، گم نکنند، زندگی قانعشان کند، تهی نشوند از حجم یکدگر، دنیائی که زود نباشد خوشبختی ها، هیچ کوچهای خلوت نباشد و خالی نباشد نیمکتی، یک عمر فرصت باشد برای عاشقی، معشوقهایش...، معشوقها دیوار نباشند، صندلی نباشند. میز نباشند ...
این متن اینجا تمام نمیشود، این متن اینجا بغض کرده است، بیا و دستی به سرش بکش، بیا تو بنویس خط آخرش را، شاید لبخندی زد، شاید لبخند زدی!
+ مست گردیده در سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 11 توسط صراحی |
بعید می دانم که جوجههای رنگی ماشینی غذای دندانگیری برای گربه باشند، جوجههائی که با یک سرما و گرما میمیرند و صدای زیقزیق خوشبختی شان گوش فلک را بر میدارد و چنان با شادی و شعف به این سوی و آن سوی میدوند که انگار غمی در دل کوچکشان جای ندارد. در این دنیا اگرخواسته باشیم نمودی برای زندگی پیدا کنیم، پاک تر و زلالتر از دویدنهای مستگونه این جوجهها نمیتوان پیدا کرد. این شارحان زندگی ولی عجیب عمر کوتاهی دارند، اگر سرما و گرما امانشان دهد یا کسی از روی بیاحتیاطی گام روی سرشان ننهد، در یک بزنگاه فراموشی،نصیب گربهای سیاه خواهند شد که نفرین قرنها پشت سرش است. بعید میدانم که این جوجهها، گوشتی داشته باشند که لقمهای لذیذ شود برای گربه سیاه، اما گربهها عجیب دوست میدارند این زیق زیقوهای دوست داشتنی را،اگر در خلوتی دور از چشم صاحبشان به چنگ گربه بیفتند، لابد قیامت خواهد شد برای گربه، ابتدا دنبالش میکند و بعد با دستش ضربتی سهمگین بر سرش فرود میآورد، آنقدر محکم که سر جوجه بینوا گیج میخورد و یادش میرود همهی خوشی ها و بازیگوشیهایش، ضربه دوم اما فرود نمیآید، گربه ظالم اجازه میدهد جوجه احساس آرامش کند و خیال کند تمام شدهاست روزگار نگون بختی و آزمایش الهی و اکنون او وارسته است از چنگال گربه سیاه، ابتدا زیق زیق میکند و بلند میشود، گام دوم را برنداشته ضربه دوم را بر سرش میکوبد، جوجه تسلیم میشود و خودش را رها میکند در ساحت گربه، با همان صدای زیق زیق التماس میکند که حالا که من در چنگ توام و امکان فرار برایم میسر نیست، و تو آنقدر قویتری که حتی لحظهای امکان وجود ندارم بی تو، بیا و با ضربتی راحتم کن، شاید که لقمهای چرب شوم برای تو و رها شدم از این ضربات سنگینی که تو بر سرم فرود میآوری، بیا بزن که خسته شدم از این زندگی نکبتی که تو میخواهی به من ببخشی ! در این لحظات جوجهها خودشان را بر روی زمین میاندازند یک پایشان را کج میگیرند و گهگاهی هم از سر التماس زیقی میکنند، گربه اما دست به جوجه نمیزند، انگار اصلن جوجهای در کار نبوده و اصلن ندیده است جوجهی نگون بخت را ، جوری وانمود میکنند که اصلن گربهی سیاه و قوی چه نیازی دارد به جوجه نگون بخت و ضعیف، که ناچیز است در مقابل جبروت گربه، که اصلن کسر شان است برای گربهای که از نژاد پلنگ و یوز پلنگ است. بیشک جوجهها حافظهی تاریخی ندارند و گرنه هرگز تلاش نمیکنند برای فراری دوباره، هرچند سریع، هرچند که با تمام قدرت است، ولی جوجهها با تمام قدرت فرار میکنند و دوباره مشتی بر سرشان فرو میآید و بی شک تمام جوجهها حافظه ندارند و گرنه اشرف مخلوقات نمیشدند برای گربهی سیاه ! که اصلن این دنیا حتی فرصت زندگی نمیدهد به جوجههائی چون ما!
+ مست گردیده در چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 17 توسط صراحی |
سانسور، ترجمان استیصال جامعه ایست که هیچ جواب منطقی و حتی غیرمنطقی برای چالش های خود نمی یابد ، نتیجه التقاط تاریخی اندیشه و انگیزه است ، فرزند نامشروع جوامع طبقاتی است که در پی طبقاتی ساختن اندیشه هاست و "آزادی اندیشه"مطعون ترین و مذموم ترین مفهوم فضای مه آلود سیاسی ماست که همواره هجمه عظیمی از تهدید و توهین و تکفیر به سویش می آیند.
این روزها عبارت " مشترک گرامی دسترسی به این سایت مقدور نمی باشد "اصلا پیام عجیبی نیست ، حتی سخنان وزیر ارشاد مبنی بر تخلف ۷۰ درصدی کتاب در دولت های قبلی ،تعجب کسی را بر نمی انگیزد، جالب تر آنکه هیچ نویسنده ای نیز از سانسور کتابش شرمگین نمی شودحتی در ذهن عوام هم این سوال را تداعی نمی کند که چرا این گونه حکم اعدام برای آن اثر صادر شده است . همان طور که حکم توقیف نشریات منتقد ، تازگی ندارد ، حتی گلایه های نویسندگان و هنرمندان هم از سانسور آثارشان تکراری و یکنواخت شده است .
سیاستگذاران فرهنگی ما ، خدا منشانه بر مسند قدرت تکیه داده اند و چون داور میدان فوتبال از این سو به آن سوی میدان می دوند و به این و آن کارت قرمز نشان می دهند و نویسنده و هنرمند را کارمند دون پایه ای میخواهند که هرچه عقل ناقص آنان می پسندد ، در کتاب وجود خود بپروارانند.
اما عجب آنکه فاجعه پس از سانسور اثر هنری رخ می دهد ، هنرمند چه سانسور را بپذیرد و سر خم کند و چه از آن استنکاف کند و به خلوت خود بخزد ، مغلوب گردیده است . اگر به هر بهانه ای سانسور را قبول کند و وفاداریش را به آفرینش خود زیر سوال ببرد و از احساسات باطنی اش بخواهد که زین پس دروغ بگوید ، نه تنها دیگر اندیشه ای به ذهن او راه نمی یابد بلکه کلماتی که تا کنون از فرط تردی دائم در ذهن خلاقش آب می شدند و بوجود می آمدند با این دوگانگی او کم کم به سنگ تبدیل خواهد شد که مگر نه آنکه هنرمند هرچه را که احساس می کند به تصویر در می آورد و حتی اگر راه دوم را انتخاب کند و در مقابل جبر حکومت ، سبک سری کند و سانسور را به استهزا بگیرد و عطای مخاطب بی شمار را به لقای آزادی ببخشد ، نا خودآگاه به گوشه عزلت تبعید خواهد شد و شاید دچار رادیکالیسمی ناخواسته در عبور از خط های قرمز شود .
سخن کوتاه ، آنکه هیچ شکی نیست که سانسور اندیشه را مثله می کند و راه را برای رواج تعلیمات خرافات در جوامع بی منطق باز می کند ولی خود سانسوری ، فجیع ترین اثرسانسور است ، آنجا که نویسنده در انتخاب هر کلمه تردید می کند که آیا از خط قرمز عبور کرده است یا خیر . چه انتخاب کند که عصیان کرده و در فرطه رادیکالیسم قرار می گیرد و چه رها کند که دچار خود حذفی شده است و این چنین است که سقوط با تخدیر ادبیات و هنر آغاز می شود.
پ.ن: متاسفانه صراحی دات آی آر توسط کمیته (کارگروه جرائم اینترنتی) از دسترس خارج گردیده، به تمام دوستان پیشنهاد پیگیری این مقال ها را در گودر را دارم، ولی از روی سبک سری صراحی.org را بر جای بزرگ .ir می نشانم تا بدانند که اندیشه زندانی نمی گردد.
لینک این مطلب در آی طنز
+ مست گردیده در پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 18 توسط صراحی |
خوب به خاطر دارم آن روز را، اگرچه بچه بودم. زن ها با تمام وجود ضجه میزدند، گریهشان بدجور میترساندم، گاهی نگاهی به من میانداختند یا بغلم میکردند و از نو میزدند زیر گریه، نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود ولی اصلن آن روز نبودن مادرم را حس نکردم، دلم هم برایش تنگ نشده بود ، پدرم پیراهن مشکی بر تنم کرده بود و در مقابل عموهایم که نمی خواستند من به تشییع جنازه بروم ، گفته بود : روزی بزرگ خواهد شد و مرا به خاطر این کار نخواهد بخشید، به خاطر ندارم که کسی چیزی به من گفت یا خودم یک هو متوجه شدم که چند روز است که مادرم را ندیدهام و یک هو نبودنش خراب شد بر روی سرم، زنها به طرف من شتافتند و بغلم کردند، پدرم هم گریه میکرد، گریه های من تمامی نداشت. بعد همه که ساکت شدند، غمی سنگین نشست روی دلم، اندوهی که بسیار بزرگتر از دل من بود، بغض سینهام را فشار میداد، غم تمامی نداشت، بعد دیدم که یک مرد ناگهان از آسمان فرود آمد، یک مرد که دقیقن شکل تمام آدم های خوب زندگیام بود، مثل پدرم صدایش گرم بود، و مثل همبازی هایم لبخند میزد و دقیقا مثل مجری برنامه کودک دوست داشتنی صحبت میکرد، آمد و با لبخندی کش دار یک بستنی به من داد، یک هو چنان شد که انگار من از تمام این دنیا فقط این بستنی را کم داشتهام و حالا که به آن رسیدهام ،چقدر خوشحال بودم، بعد همه چیز یادم رفت، بغض ام تمام شد، گریه هام فرار کردند و من ساکت شدم، بقیه فقط دیدند که من گوشهای نشستم و با یک بستنی ساکت شدم ولی هیچ کس ندید که چطور سالها بدون مادر شب ها را به صبح رساندم، بدون اینکه صدای لالائیاش را بشنوم یا گرمای دستش،آسایش خیالام باشد و امروز که سال هاست از آن روز میگذرد، خوب می دانم که من چقدر از آن بستنی و آن مرد متنفرم!
+ مست گردیده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 23 توسط صراحی |
شش روز خلقت که گذشت، خداوند آرام لمیده بود و نگاهش به مردمان زمین بود، انسان ها نیز احساس خوشبختی میکردند و هیچ خلائی را در زندگی حس نمیکردند، خداوند حوصلهاش سر رفت ،اختیار و عشق را به انسان بخشیده بود که زندگی جدیدی را تجربه کنند، از روح خود در کالبد آنها دمیده بود تا نمونه کوچک خود را ببیند، ولی انسان ها سرشان به کار خودشان گرم بود، کاری به کار خدا نداشتند، انگار نه انگار که خدائی در کار است، پیامبران ابراهیمی را فراخواند، دستور داد که تکالیف سختی برای انسان بنویسند، خوشیهای دنیا را غدقن کرد، به پیامبران گفت که به نحوی دستورات را به مردم القا کنند که نه از طریق ببرند و نه سرگرم شادیهای زمینی گردند، بچشند ولی نخورند، مزمزه کنند ولی قورت ندهند، دستور داد که تکالیف به صورتی باشدکه ظاهر سادهای داشته باشد ولی تکرارش حوصلهشان را سر ببرد، این گونه همه گناهکار میشدند و این حس پشیمانی یقهشان را ول نمیکرد،نوعی حس گناه یقهشان را میگرفت که در مقابل این همه نعمت خدا چگونه تکالیف سادهشان را رها کردهاند ، با این کار مشتری دائم میشدند.
+ مست گردیده در شنبه 10 بهمن1388ساعت 14 توسط صراحی |
مرد نابینا در حالیکه دست چپ اش را به دیوار میکشید با دست راست عصای سفید را به زمین میزد تا درون چالهای نیفتد، به زندگی بدون چشم عادت کرده بود و حالا این عصا خوب او را هدایت میکرد تا در راه مستقیم حرکت کند، در افکارش غرق بود که صدای سگی وجودش را به رعشه درآورد،به گوشهی دیوار خزید ولی واق واق سگ تمامی نداشت،خواست با عصا سگ را بترساند، حتی صدایش را هم بلند کرد،اما حتی نمیدانست که سگ در کدام طرف اوست یا اصلن چند تا سگ هستند و آیا او حریف این سگ میشود یا خیر، نابینائی پای فرار او را بسته بود، اگر میدوید بی گمان به زمین میخورد، چشمی هم نداشت که با آن خانهای امن ببیند و به درون آن پناه برد. سگ همچنان پارس میکرد . به ناچار به روی زمین نشست و گفت : ای سگ بزرگ! ای شجاع ترین و قوی ترین حیوان گیتی! ای کسی که شهرت جوانمردیات آفاق را درنوردیده است! ای کسی که پناه بیپناهان هستی ! از گناه من درگذر که از این کوچه گذر کردم ولی به تو سلام نکردم ! از تو میخواهم که با من به فضل خودت رفتار کنی ،نه با عدالت ات . از من درگذر که تو را آن گونه که شایسته تو بود نشناخته ام.
+ مست گردیده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 14 توسط صراحی |
در حقیقت پروردگار شما خدائی ست که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید و سپس بر عرش استیلا یافت. آن گاه برای جنبندگان آب و غذا آفریدیم و به راستی خداوند در آفریدن هرچیزی قادر و تواناست و آن گاه انسان را آفریدیم و از روح خود در آن دمیدیم و سپس به فرشتگان گفتیم که بر آدم سجده کنند.
چون روح خداوند در تاروپود انسان جاری گردید، میل به آفرینش طغیان بر آورد و این انسان بود که در روز هفتم دست به آفرینش زد و هر انسانی برای خویش خدائی را ساخت و از روح خویش در آن دمید، انسان کریم ،خدای خویش را به کرامت ساخت و فرومایه ،خدای خویش را به دون مایگی ،خداوند آدم شکاک ،شکاک سربرآورد و خدای آدم های حقیر چون خودشان کوچک و از آن روز وظیفه انسان ها آن شد تا خدای خویش را پیدا کنند از بین تمام این خدایان دروغین
+ مست گردیده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 18 توسط صراحی |
همیشه عادت داشت آخرشب های زمستان را با پرسه زنی در خیابان های شهر ،کوتاه کند. موزیک ملایمی را انتخاب می کرد و شیشه خودرواش را اندکی پائین می داد تا دود سیگار داخل ماشین نماند، سیگار مالبرو را با فندک ماشین آتش می زد و در خیابان با سرعتی آرام می چرخید و تقلای درختان که از دست باد زمستان به ستور آمده بودند را تماشا می کرد. گاهی می ایستاد و پناه می برد به کافی شاپی دنج برای قهوه ای گرم ولی اغلب خیابان گردی ، تفریح موردعلاقه اش بود. در همین گشت و گذار بود که دید خانواده ای از شدت سرما کنار خیابان بغ کرده اند و لابد انتظار تاکسی را می کشند و حتما پول آژانس نداشته اند که به کنار خیابان پناه آوردند تا تاکسی خطی بیشتر مراعات شان کند،دلش سوخت و خانواده سرمازده را با خودرواش به منزل شان رساند . پدر خانواده هرچه اصرار کرد که کرایه بدهد، از ش قبول نکرد ، زن خانواده موقع پیاده شدن گفت : خداوند به مراد دل ات برساند. حس خوشایندی وجودش را دربرگرفته بود ، نوعی رضایت و شادمانی ،یک تجربه منحصربفرد غرور. با خود گفت : چقدر بی رحم اند آدم هائی که دست شان به دهن شان می رسد و به کسی کمک نمی کنند. یک دفعه بغضی سنگین بر دلش نشست ،با صدائی التماس گونه گفت : خدایا ! من که اینقدر هواتو دارم ! من که هروقت هرکاری که تونستم برای بنده هات کردم ، من که اینقدر دلم نازکه ، پس تو چطور می تونی دعاهای من رو استجابت نکنی که ناگاه بغض اش ترکید و چشمانش پر اشک شد. خدایا تو چقدر می تونی ظالم باشی ! چقدر می تونی بیرحم باشی !
+ مست گردیده در شنبه 19 دی1388ساعت 18 توسط صراحی |
زمان حسابرسی که شد، فرشتگان هر یک از انسان ها را به حجره ای فراخواندند و در آنجا غیر از خدای خویش کسی را ندیدند، بعد از مدتی همگی با پرونده ای در دست بیرون آمدند؛ یکی پرسید: خداوند با شما چگونه بود؟ مردی با لبخند جواب داد: بسیار مهربان و خوش برخورد؛ دیگری گفت : ولم کن حوصله ندارم،توی اتاق یک کلمه به من حرف نزد . دیگری جواب داد: من شک دارم اون فردی که داخل حجره بود ،خدا باشد ؛روی تک تک کلمات پرونده ی من تردید داشت .دیگری با شادی عجیبی فریاد زد: هی! لعنتی باورت میشه؟ جنیفر لوپز بود. خودش بود. با من رقصید. با من. گفت اگه امشب برم پیشش میرفستتم بهشت. مرد جوانی گفت : دو تا همستر بودن. نر و ماده. سر پرونده ی من دعواشون بود. بعدش یهویی همه جا یخ زد
+ مست گردیده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 10 توسط صراحی |
همانا با نفخه ی دوم همه از خواب برخاستند و یکان یکان در پیشگاه یگانه خداوند عالم حاضر گردیدند و مورد حسابرسی قرار گرفتند. کار حساب که به پایان رسید ،اهل یمین به سوی بهشت روانه گشتند و اهل یسار راهی جهنم شدند. خداوند که به تنهائی کار حسابرسی را به انجام رسانیده بود، به استراحت پرداخت. لختی نگذشته بود که حوصله اش سر رفت ، به بهشت نگاهی انداخت ، خمیازه اش گرفت. به سراغ جهنم که رفت ،دلش برای بندگانش سوخت ،خواست رهایشان کند تا وارهند از این همه رنج، دید که عدالت اش زیر سوال می رود، حسابی کلافه شده بود، تنهائی هم که کاری نمی توانست انجام دهد. به یاد آورد که چه روزهای دلچسبی را گذرانیده است ، چقدر شیرین بود دعا کردن زمینیان، خطا کردن شان ، توبه آوردن شان و باز خطا کردن شان ! اشک درون چشمان اش جمع شد ، خاطره مردمان زمین جگرش را سوزاند ،با خود گفت ای کاش قیامت را چند سال دیرتر برپا می کردم ،دلش برای دنیا و اهل دنیا تنگ شده بود . جبرئیل را فراخواند ،کار مهمی با او داشت .
+ مست گردیده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 20 توسط صراحی |